28 رمضان 31 / ۱۶ شهریور ماه ۸۹ / 2010 Sep 07 تهران ۰۴:۰۴   -   0:34 GMT

دمی با خویش


دمی با خویش 1
1386/10/23
دل به او سپرده ام. دل به دوست داده ام. خواست های خویش را از او می خواهم. گاهی خویش را دربند خویش می بینم و رهایی از او می خواهم.
او که حقیقت هستی است. هستی از او ست و او معنای هستی است.
امشب دست بر دست به سوی او روی می کنم.
با ترنمی و ترانه ای او را می خوانم. گاه خواست های خویش را در پیاله واژه ها ی ناب می ریزم و بی خود از خویش برلب جام رهایی بوسه می زنم.
گرمی واژه ها سردی هستی را رنگ دیگر می بخشد. گرم واژه ها در دشت خواست ها جست و خیز می کنم. تا درون خویش را تصویر بیرون خویش کنم.
می روم و نمی نوانم. و داستان ها تکرار می شود و من خویش تکرار واژه ها می شوم.
گاه چاره را در خموشی می بینم. تا بتوانم پرواز در سکوت را تجربه کنم. می توانم , نمی توانم ,

رتبه بدهید

چاپ

ارسال نظر