| دل به او سپرده ام. دل به دوست داده ام. خواست های خویش را از او می خواهم. گاهی خویش را دربند خویش می بینم و رهایی از او می خواهم. او که حقیقت هستی است. هستی از او ست و او معنای هستی است. امشب دست بر دست به سوی او روی می کنم. با ترنمی و ترانه ای او را می خوانم. گاه خواست های خویش را در پیاله واژه ها ی ناب می ریزم و بی خود از خویش برلب جام رهایی بوسه می زنم. گرمی واژه ها سردی هستی را رنگ دیگر می بخشد. گرم واژه ها در دشت خواست ها جست و خیز می کنم. تا درون خویش را تصویر بیرون خویش کنم. می روم و نمی نوانم. و داستان ها تکرار می شود و من خویش تکرار واژه ها می شوم. گاه چاره را در خموشی می بینم. تا بتوانم پرواز در سکوت را تجربه کنم. می توانم , نمی توانم , 1386/10/23 |