نوشتن داستان زندگی خویش؛ باز گفتن وگذاران عمر بازخواندن ؛کاری است دشوار که آسان می نماید .وآسانی است ازدیگر سو که دشوار جلوه می کند .هرکس کارنامه زندگی خویش را به مرور بنشیند فراوان؛ نشیب وفراز درآن می بیند .سختی هایی که پایدار نمانده اند وشادمانی هایی که به زودی رنگ باخته اند .افسوس هایی که برجای مانده اند وفرصت هایی که از دست شده اند .
تجربه هایی که اندوخته شده اند؛ هرچند صاحب تجربه را کمتر به کار آیند؛ برای دیگران سرمایه راه خواهند شد؛ وتوشه سفر.شاید هم درست آن باشد که تنها همین تجربه های زندگی ؛ سرمایه ماندن وماندگاری آدمی است .
نمی دانم چرا همیشه از نوشتن دراین باره طفره رفته وسرباز زده ام ونمی دانم که چرا اینک دست به کار شده ام تا اندکی بنگارم .ونمی دانم دراین نگارش تا به کجا به پیش خواهم رفت ؟
نگارش نیم قرن زندگی پرفراز ونشیب شدنی نیست .تنها نظری برهر گذری هم آسان نیست .مگر می شود به هرروزنی سری کشید ورفت ؟مگر می شود نا گفته هارا آراست ونگاشت ونوشت ؟ ومگر می شود زمانی دراز را درقالب واژه های اندک وکوتاه به ترسیم نشست ؟
پرده ای دربرابر دیدگانم شکل می گیرد .تلخ وشیرین زندگی به هم می آمیزد .مرارت ها وسختی ها چون بازی ها ی کودکانه تند وتیز ازبرابرم می گذرند وگاهی می ایستم تا گوشه ای از دوران پرمخاطره را بنگرم تا بتوانم بنگارم .تصویرها درهم می شوند ؛ گاهی نمایی مات ازدور مرا به خود می آورد تا به خود می آیم؛ نما دیگر می شود .تصویرها تند وپرشتاب می روند ..تصویرهای تاب ماندن ندارند ودیدگانم توان برتصویرماندن را ازدست داده اند .
تا دلبسته تصویری می شوم محو می شود .تند وپرشتاب داستان های زندگی به هم می ریزند .گاه تآملی بایسته است وزمانی تحملی وگاهی تدبیری و......
می اندیشم به این همه حادثه که زندگی مرا درخود گرفته ویا زندگی مرا ساخته است .گاه برای اندیشه نیز جایی نمی ماند وبا چنین حال وروزی دست به کار شده ام تا بنگارم .برای آنکه دیگران هم بخوانند ودراین مسیر دراز اندکی همراه من شوند .با نگاهی به تصویرها .با تآملی درداستان ها ویا شاید با پرسشی کوتاه ..
بازی ها ی شاد کودکانه ورنج های دوران اندکی دانستن مرا درخود می گیرد .پرسشی جان می گیرد .کدام شیرین تربود ؟ بازی کودکانه ای درفضای آزاد وباز ؟ ویا درموقعیتی قرار داشتن درحوزه تصمیم گیری کشور؟
پاسخی دشوار ولی به ناگزیر ازگفتن جای تدبیررا می گیرد
بازی های کودکانه ؛ آزاد زیستن ودور از فریب های روزگار سربربالین نهادن ؛ ونداشتن ها زیباتر وشادی آفرین تر بودند .
هنوز دلم هوای آن دورانی را دارد که بچه های امروزی ازآن گریزانند ودور بودن از این همه وابستگی ها واسباب برای دلتنگی ها را برنمی تابم .
کم کم می فهمم که چرا دراین باره نوشتن را هیچگاه تاب نیاورده ام .قلم راه خویش گرفته است ومن دربند ماندگیم را؛ درمان نتوانسته ام کرد .
بگذار که برگردم وگریزی بزنم به خود .گریزی دشوار ونوشتنی دشوارتر .برای آنکه دیگران هم بدانند داستان مرا وخویش نیز فرصتی پیداکنم برای دوباره بازخواند ن داستان زندگی خویش .بازگشتی دشوار وبازآمدنی دشوارتر .
شناسنامه ای دارم که درآن تاریخ تولدم را مهرماه سال هزار وسیصد وسی پنج خورشیدی نوشته اند .بیستم مهرماه .در گاه مهرگان در امیر آباد گوغر گویا چشم براین جهان گشوده ام تا کوله باری را برای سالها ی سال بردوش گیرم وبه پیش روم وگاهی نیزازرفتن در مانم .
کوله باری که نیم قرن داشته های خویش را درآن ریخته ام وتا زمانی که سر به آستان مرگ بسایم برداشته های آن می افزایم .کامیابی وناکامی درهم آمیخته ورنج وشادمانی درهم تنیده ورفتن وماندن باهم شکل گرفته .
اینک نیز سری به این کوله بار واین انبان می زنم .درمیان همه داشته ها می گردم تا یادگاری از هردوره را اگر بتوانم پیدا کنم وبرای آیندگان برجای بگذارم .
ازیاد نبرده ام که گاه شتاب مرگ برسرعت زندگی پیشی می گیرد .وزمان برای همین بازگویی خاطره وبه میان آوردن خطرات نیز ازدست می شود .
گاه می اندیشم که بگذار ازتو یادی هم نماند .آخر این ماندن نام به چه کار می آید ؟
آنچه ازروزها ی نخست زندگی پیدا می کنم مبهم است .تصویرها گویا نیست .حافظه درنگهداری ان روزها ناتوان بوده است .شنیده ام ولی به شنیدن ها هم اعتباری نیست .خرد خرد بودم که سختی ها را درک ولمس می کردم .
رنج ها مادر ومرارت ها وپایداری ها پدر .
درروستا زندگی ها همه شاد بود ومردم باهم بودند .رنج ها ی مردم درد مشترک همه بود .همه خویش را غمخوار یکدیگر می پنداشتند ودرسختی ها هر چه داشتند درطبق اخلاص می گذاشتند .
ولی درگوش من زمزمه هایی ا زناملایمات مرا برآن می داشت که گاهی نیز دست به دامن اندیشه شوم ودرفضای ذهن برای خویش دست وپایی بکنم که چیزهایی را بیشتر دریابم .
سادگی وصفای محیط خانوادگی که باتربیت مذهبی درهم می شد همه چیزمارا می ساخت .آمد وشدها ی خویشان سادگی زندگی روستایی را ترسیم می کرد .نه ازتجمل خبری بود ونه از چشم وهم چشمی .تنها پاپوشی برای رفتن وپوششی برای ماندن کافی بود .
بزرگترها لباس وکفش خود برای کوچکترها می گذاشتند وما پادر کفش هم کردن را می آموختیم وچون درکودکی چنین کردیم دربزرگسالی پای از کفش دیگران کشیدیم
زمستان ها باران وبرف فراوان بود .
برف اسباب بازی وشادمانی ما بود .از کوه برف سرسره می ساختیم واز فراز به فرود می آمدیم .راستش کفش ها ی ما تاب آن همه برف را نداشت .پا ها ی سرد ویخ زده را به آتش هیزم خانه می رسانیدیم وگاهی هم طعنه وتشری از بزرگترها را دریافت می کردیم .گاه می شد از ترس به یخ زدن دست وپا اقرار نکنیم وگوشه ای کز کرده وبرای گرمی خویش به لحافی پناه ببریم .
سرما وبرف زمستان سرگرمی بزرگی بود که ماه ها دوام می آورد .
قصه ها ی شب که بدان حوسنه می گقتیم .محفل شبانه خانه را پررونق می کرد .آنقدر حوسنه شنیده بودیم که صدها ازآن را سالهای سال دریاد داشتم .
بچه های همسایه هم به این جمع شاد می پیوستند .تلویزیون که نبود ذهن قدرت خلاقیت خود بروز می دادند.زمستان با جشن سده بچه ها وبزرگ تر ها را شاد
وسرزنده می کرد .
شب چله همیشه دوست داشتنی بود .شب چله را به انتظار برف فراوان اول دی می خوابیدیم البته پس از شنیدن حوسنه های دلچسب وخوردن آجیل .سنجد وگردو وانجیر جزیی از آجیل شب یلدا ویا شب چله بود .چله بزرگ همه را به خانه می کشانید ومردم منتظر سرما وبرف می شدند .پاروها را برای برف روبی آماده می کردند .پاروهای چوبی که به آن آفن می گفتیم وپیش از بارش برف با روغن دنبه گوسفند برای جلوگیری از چسبیدن برف به آن چرب وآماده می شد
.چنان دل به آسمان دوخته بودیم که نیامدن برف را باور نداشتیم .
بابرف که دمساز می شدیم جشن سده از راه می رسید .سه شب را درجشن شدن وبرگرد آتش دست افشانی کردن را سالها تجربه کردیم .
کوهی ازهیزم درمیانه روستا خبر از رسیدن شب های خوش زمستان داشت .سده سده پنجاه به نوروز شعاری بود که همه را به میانه روستا می کشانید .سه شب آتش افروزی برای گرم شدن زمین .
ازدهم بهمن ما ه مردم براین باور می شدند که زمین گرم شده است وبرف ها آب می شوند .می گفتند سده که سوخت زمین گرم وزمان رویش می شود .پیش از فرارسیدن سده چند روزی را به تهیه توپ ها پارچه ای می گذرانیدیم که از کهنه پارچه های داخل خانه درست می کردیم .توپ هارا درنفت می گذاشتیم تا درشب ها ی جشن ازآن استفاده کنیم .سرگرمی لذتبخشی بود .سه شب زمستانی با آتش سده وگوی های آتشی که به هوا پرتاب می شد به سر می آمد .از هرگوشه گلوله ای آتشین بود که به هوا می رفت .اگر تا جشن سده برف وبارانی درست وحسابی نباریده بود .گروهی از بچه ها به در خانه ها می رفتند وآرد وگمان می کنم خرمایی می گرفتند .پس از آنکه آتش سده فرو کش می کرد درآتش برجای مانده کماچی می پختند وهمه از آن کماچ می خوردند وگاه دردرون کماچ مهره سبزی می گذاشتند این مهره درسهم هر کس که قرار می گرفت .اورا می زدند واو باید قول باریدن برف وباران را می داد تا رهایش کنند .
برای همه جالب بود که مهره به چه کسی می افتد .
برای بچه ها این سرگرمی جذابتری بود . سعی می کردند که به بچه ها کماچ مهره دار را ندهند .
یادم می آید که چگونه با بچه ها ی هم سن وسال بالا وپایین می پریدیم وبه هر طرف سرک می کشیدیم تا ببینیم مهره را چه کسی درمیانه سهم کماچ خود داشته است .
کشاورزی ودامداری در روستای ما رونق داشت .خانواده ما به دلیلی این هر دو واگذاشته بود .هرچند سایر خویشان درهردوی این زمینه ها درروستا دست برتر را داشتند .دست روزگار به ازمایش برخاسته بود وپدر آمادگی گذراندن این آزمایش را با قدرت فراون روحی پذیرفته بود .
درتنگناهم کمک برادران خویش نیز نپذیرفته بود وازاین رو مثال زدنی شده بود .همه این می دانستند وازآن می گفتند .
روحیه ای مقاوم وبی نظیر که نمونه ای برای ان نمی توان یافت .همه از نیک رفتاری او می گفتند واینکه آزار او به کسی نمی رسد .روزهای کودکی این بسیار می شنیدم ولی معنای آن درنمی یافتم ولی پا که به سن گذاشتم معنای این گفته ها را بهتر فهمیدم .
ازسده که می گذشت دست به کار تهیه سبزی سفره عید می شدیم .هر کس چندین بشقاب وظرف و وسیله مناسب دیگررا را برا ی کاشتن دانه های گیاهی به کار می گرفت .گندم وجو عدس وارزن وگاهی چند دانه ای لوبیا ونخود وسیر .
همه سبزی عید را خود تهیه می کردند .روی دیوار خانه ها درروزهای آفتابی پرمی شد از ظرف های سبزه که شب هنگام برای دورماند ن از سرما به درون خانه ها برده می شدند .ابیاری ونگهداری سبزه ها سرگرمی ما بود تا عید نوروز.
ما به این سبزها "کورد باغو" می گفتیم .
عید ما ازعرفه یا عید مردگان شروع می شد .از کنار جوی ورودخانه تکه چمنی را فراهم کرده وبرسر درخانه ها می گذاشتند .این مراسم روز پیش از نوروز بود .
لباس ها نو وتمیز برای عید بچه هارا شاد وسرحال می کرد .تنها درعید بود که کفش ولباس تازه ای پیدامی کردیم .
نوروز را به دید وبازدید می گذرانیدیم .اعضای خانواده به اتفاق هم به خانه بزرگترها می رفتیم .پذیرایی ها گرم ودوست داشتنی .هیچ کس از فامیل ازقلم نمی افتاد .گاه چند خانواده باهم این رفتن ودیدن را انجام می دادند .پس ازآنکه رفتن به نزد بزرگان پایان می یافت درخانه به انتظار بازدید آنان می نشستیم وخلاصه تا شنبه سال وگاهی تا چهاردهم فرودین این آمد وشدها ادامه می یافت .
اگر بین یک ویا چند نفر دعوایی شده بود وقهری صورت گرفته بود به شکرانه سال نو وبا پا درمیانی بزرگترها آشتی برقرار می شد .اگر کسی درسوگ عزیزی بود با همت ریش سفیدان رخت عزا ازتن درمی آورد .
جشن می شد جشن همه .
شنبه سال اولین شنبه سال نو بود .همه راهی دست وصحرا می شدیم .آش شنبه سال برای همه شگون داشت .پس از شنبه سال هم اگر دردید وبازدیدها جایی ازقلم افتاده بود مورد توجه واقع می شد .سرخوشی ها تا سیزده نوروز ویا سیزده بدر ادامه داشت وپس از برگزاری سیزده بدر .باززندگی رنگ گذشته را به خود می گرفت وهر کس پی کار خود می شد .درختکاری هم دراین روزها رونقی به یاد ماندنی می یافت .برای سرزندگی طبیعت کاشت درخت هم برای همه ارزشمند بود .
چند بهاری را که پشت سرگذاشته بودم پای آموختن نشستم .قرآن وحافظ وسعدی را نزد پدر به آموزش نشستم .همه بچه ها ی خانه این سیر پیموده بودند .ودرآموختن چیزی کم نیاورده بودند .
تابستان ها بیشتر وزمستان ها کمتر این آموزش ادامه می یافت .
سن بچه ها که به چهار وپنج سال می رسید دردامداری سهمی ایفا می کردند وبه قول پدر ومادرها خلمه چران می شدند .خلمه به بزغاله وبره ها ی کوچک گفته می شد.
برای بچه ها سرگرمی وبرای بزرگترها این کاری بود که بایست انجام می شد .من دراین سرگرمی جایی نداشتم .ولی با هم سن وسالها گاهی قاطی می شدم .
کمک برای کارهای خانه برای همه لازم بود وهمه ازاین خوان سهمی داشته اند وبهره ای .
دوره دبستان
تابستانی که برای رفتن به مدرسه آماده می شدم به یاد ماندنی است .کیف ودفتر وقلم ودواتی از پیش فراهم کرده بودیم اسباب من دراین سفر دوست داشتنی بودند
.برای من رفتن به مدرسه چیز فراتر از آموختن بود چرا که خواند ن ونوشتن می دانستم .درخواندن قرآن هم مهارتی یافته بودم وبااین توشه گام دردبستان می نهادم .
همراه با پدر با کیفی که به چمدان کوچکی می مانست از چوب ورویه فلزی وبا قلم ودواتی که با لیقه وجوهر پرشده بود به دبستان رخت کشیدم .
درست به یاد دارم که مدیر دبستان آقایی بود به نام خاکسار که اهل سیرجان بود وبامادر خود چند سالی درگوغر اقامت گزیده بود وبه نوعی محلی شده بود ازمن امتحانی گرفت وسطح مرا برای ورود به سال سوم دبستان تأیید کرد .
کیف دردست با گام ها ی امیدوار باراهنمایی خدمتگذار مدرسه که به آن فراش می گفتند درنیمکت ها ی کلاس سوم دبستان امیرآباد جا ی گرفتم .آقای عبدالرحمان مرا که به کلاس رسانید خود برگشت .
قیافه مدیر مدرسه آقای خاکسار وخدمتگذار مدرسه آقای عبدالرحمان سالها درذهن من ماند وشاید برای خوانندگان جالب باشد که پس بیش از چهل سال با آقای خاکسار که حالا به مهدوی تغییر فامیل داده است ودرسیرجان زندگی می کند هروقت که فرصت کرده ام حال واحوالپرسی کرده ام .او هم همواره ازارادات خود به پدرم برای من گفته است .
اقای خاکسار فولکس قورباغه ای هم داشت که معرف او بود .با آقای عبدالرحمان هم تا چند سال پیش ارتباط سلام واحوالپرسی برقرار بود .نیمروز ی درکلاس سوم ماندم وپس از نیمروز به من گفته شد که به دفتر بروم .گام که به دفتر گذاشتم به من گفتند سن شما برای سال سوم کم است وباید به کلاس دوم بروی .
این گفته برای من مشکلی بزرگ بود .به هر حال با نگرانی وسختی به کلاس دوم رفتم .انگار که مرا از حق بزرگی محروم کرده باشند .
به خانه که بازآمدم ازاین رنج بزرگ می گفتم ودلداری پدروحل مشکل می شنیدم واینکه کار ی خواهیم کرد /
گذر چند روزی این امررا عادی کرد ولی به دلیل آن که از سطح آموزش بالاتری برخوردار بودم آموزش ها ی کلاس برایم جذابیتی پیدا نکرد .
گاهی هم موقع درس دادن آموزگار را به بازی گوشی ها ی کودکانه می پرداختم .
معلم کلاس دوم ما خانمی بود که دربدو ورود مارا از کفش ها ی نوک تیز خود می ترسانید .
چند روز ی نگذشته بود که ازآمدن او خبری نشد .گفتند که آپاندیس گرفته است واورا به بیمارستان بافت برده اند .همه بچه ها از رفتن او خوشحال شدیم
چه تصور کودکانه ای؟؟؟؟
.دبستان را تا کلاس ششم به پایان بردم .سال پنجم ویاششم دبستان ویا هر دوسال آموزگار ما آقای حسینی نامی بود از اهالی بلورد سیرجان .رابطه من درهمه سالهای دبستان با آموزگاران دوستانه بود .این برمی گشت به اینکه ازنظر درسی دروضعیت خوب ورضایت بخشی بودم وآموزش های پیش ازدبستان کار خودرا کرده بود.
گاهی هم با پرسش ها دشوار آموزگاران را دچا رمشکل می کردم .غروب ها درخانه می نشستیم وبرای پرسش های روز بعد از آموزگاران برنامه ریزی می کردیم .
علاوه برپدر عموها وخویشاوندان هم ا زنظر سواد وتحصیلات وهم ازنظر دانش مذهبی شرایط خوبی داشتند.
پرسش های مردم از مسائل مذهبی نزد آنها برده می شد .ودرکا رکشاورزی ودامداری هم کسانی برای کار نزد آنها می رفتند .
خانه ما با یکی از عموهایم درکنار هم بود .
عمویم هم با سواد بود وتاششم ابتدایی قدیم را گذرانده بود که سواد قابل قبولی بود .دو تن دیگر ازعموهایم به نام ها ی حاج شکرالله وحاج رحمت الله هم از معتمدان مردم بودند .پرسش ها ی مردم را به خوبی پاسخ می گفتند .همه از باسوادی وآگاهی آنها می گفتند .
یکی از عموهایم دربافت زندگی می کرد ودرآموزش وپرورش جایگاهی داشت .وقائم مقام اداره آموزش وپروش بود .
یکی از عموهایم درسیرجان زند گی کرده درگذشته بود وبچه هایش درهمان شهر زندگی می گذراندند.
اینها همه مجموعه ای از ارتباطات ورفت وآمدها را شکل می داد که به نا گزیر درزندگی من وسایر بچه های خانواده اثرگذار بود .
برگردم به دبستان درسال پنجم وششم دبستان آموزگار کلاس یعنی همان آقای حسینی چند نفر از دانش آموزان ضعیف کلاس را برای آموزش به من سپرده بود .
یکی ازآنها ازکلاس فرار می کرد ومن همیشه به دنبال او بودم که برای درس خواندن به مدرسه بازش آورم .
نمی دانم این کار برای آن شده بود که من هم سرگرمی داشته باشم وآموزگاران را راحت بگذارم ویا برای آن بود که بچه ها از نظر درسی رشد مناسبی داشته باشند .
یکی از این دانش آموزان خط مناسبی هم داشت ومن هم درقبال درسی که به او می دادم از او می خواستم که دفتر چه ها ی پاکنویس مرا بنویسد .
نگفتم که درآن سالها هر دانش آموز درس هایی مثل املا وریاضیات وانشا را پاکنویس می کرد .دفترچه هایی جداگانه وتمیز برای این کار تهیه می شد .بچه ها نیز با خط کشی ونوشتن بدون خط خورد گی هنر خودرا به نمایش می گذاشتند وآموزگاران نیز به این دفتر چه ها نمره می دادند .
قلم خودنویس سناتوری را ازآموزگار سال ششم جایزه گرفتم که سالها برای خود نگه داشتم .جایزه ای ارزنده که ارزش نگهداری داشت .
این را هم بگویم برخی از بچه ها درکار خانه به آموزگار کمک می کردند .درتمیزکردن کلاس ها نیز بچه ها خدمتگذاررا یاری می رسانیدند.برای گرمای زمستان هم تهیه سوخت هیزم ویانفت به عهده دانش آموزان بود .هزینه ثبت نام برای کلاس ها دبستان دو تومان بود که بچه ها آن را پرداخت می کردند .از بچه هایی که وضع مالی خوبی نداشتند ویا درسشان خوب بود این دوتومان گرفته نمی شد .
من هم به طور معمول جزو کسانی بودم که ازاین پرداخت معاف بودم.
دوران دبستان با خوشی به پایان رسید .با امتیاز خوب درهمه سالها وبدون نگرانی .
رشک بچه ها هم به من گاهی خودی نشان می داد ولی پشتیبانی آموزگاران کاررا ساده می کرد .
تابستان ها همانطور که پیشتر گفتم اسباب واثاثیه خانه را برمی گرفتیم وبه باغی که داشتیم می رفتیم .فاصله چندانی بین خانه وباغ نبود .ولی این نقل مکان امری عادی بود .
خانواده عمویم به مزرعه ای به نام کویی می رفتند .خوب تا انجا چند کیلومتری فاصله بود .
ما درباغ آلونکی داشتیم ودرروبروی آن کواری هم برپا می کردیم .کوار از چوب وبرگ وشاخه درختان ساخته می شد .محیطی دلپذیر برای همه فراهم می شد .
رودخانه ای مارا از باغ های مقابل جدا می کرد .
چند خانواده هم درکوار وچادرها واتاقک ها ی باغ های آنسوی رودخانه بساط راحتی وزندگی می گستردند .
خاله های من دردوباغ جداگانه کوارهای خودرا برپا می کردند .یکی از خاله ها دربرپا کردن کوار استادی تمام به خرج می داد وبسیار زیبا می ساخت خانه ای از برگ وشاخه وچوب را برا ی گذاران تابستان .
پیرامون این بنا را آب پاشی وجارو می کرد وما هم مرتب به پیش او می رفتیم .تأمین هزینه زندگی خود ودو فرزندش را برعهده داشت .دستفروشی را پیشه خود ساخته بود وانبان بردوش برای فروش آنچه خریده بود از این روستا به آن روستا می رفت تا لقمه نانی برا ی بچه ها دست وپا کند .
گاه نیز دربرابر آنچه می فروخت از پارچه ومواد غذایی تولیدات کشاورزی روستائیان را دریافت کرده وآنها را به فروش می رسانید .
بارها دیده بودم که بامهارت از درختان میوه بالامی رفت وبا استادی تمام خودرا بربالای درختان می رسانید .
بچه ها ی خاله دیگر همسال ما بودند وبرای بازی بیشتر باآنها دمخور بودیم ولی درسشان چندان خوب نبود وهمین سبب می شد که درکلاس میانه خیلی خوبی نداشته باشیم .
خانواده دیگری هم درباغی مجاور باغ خاله زندگی می کردند .آقایی بود سید محمد نام .که خوب زندگی می کرد .بساط خودرا دروسط باغ می گسترد بوی تریاک نابش همه رهگذران را به خود می آورد .قالی ها ی محلی وپشتی هایی که درکنار درختان قرار می گرفتند همه را برای نشستن وسوسه می کرد
تابستان ها کار ما بچه ها جست وخیز درباغ ها وچیدن میوه ها بود تا زمان برداشت گردو که به مهرگان یا به عبارتی که درآن زمان به کار می بردیم به مهرجان می رسید .
گردو تکانی که شروع می شد کار وبار بچه ها هم رونق می گرفت .چوب بسیار بلندی که به آن اشکل می گفتند برای گردو تکانی به کار می رفت .افرادی هم بودند که مهارت بالارفتن از درختان تنومند گردو را داشتند ودرازای دریافت سهمی از گردو ها گردو تکانی می کردند وازاین را ه درآمد خوبی هم به دست می آوردند.
پس ازآنکه گردو ها جمع آوری می شد .بچه ها د رزیرسنگ ها وزیر بوته ها وبرگ ها درپی یافتن باقیمانده دانه های گردو به جستجو می پرداختند وباقیمانده گردو برسرشاخه درختان نیز برای بچه ها منبع درآمدی می شد .این کار را پلکی می گفتند .
گردو ها ی به دست آمده از پلکی کردن پول کفش وکتاب مدرسه را درمی آورد وهم برای خرید شکلات ونقل به کار می رفت .برای مغازه داران هم بدک نبود که با پول کمتر مقدار بیشتر ی گردو به دست می آوردند .
گردوها را با شماره کردن به مغازه داران می فروختیم وپولی به دست می آوردیم .
توانایی وحوصله بیشتر سبب به دست آوردن گردوی بیشتر می شد .
ما که این کار را بیشتر درباغ خود مان ونیمه باغ که متعلق به یکی از عموها بود انجام می دادیم ولی بسیاری از بچه ها به هر جا سرکی می کشیدند تا جای مناسبی برای به دست آوردن باقیمانده گردوها ی برجامانده پیدا کنند .
گروهی نیز درمزارع گندم به دنبال خوشه چینی بودند .یعنی باقیمانده خوشه ها ی گندم ویا خوشه های ریخته درمزرعه را جمع آوری کرده واز این را ه کمک خرجی درمی آوردند.من که دنبال این کارها نمی رفتم .
برای نوشتن به ناگزیر بایست گریزی زد به هر گوشه تا نوشته بی رنگ وبو نشود واین سرزدن ها اگر کم باشد اصل ماجرا گم می شود واگر به درستی به آن پرداخته شود از حد زیاد ه می شود .
سالها پیش درست سالهای پیش از انقلاب دست به نگارش شرح زندگی زدم ودفترچه ای پرملات درآمد که از هرچیزی درآن بود .راست ودرست .وقایع نگاری کرده بودم .ازان نوشته ها اینک بی خبرم .دست روزگار مرا به سویی کشانید ودفترچه را درجایی رها کرد .
این جدایی وآن رهایی داستان را دیگر کرد .فرازونشیب ها سرعت گرفت .دگرگونی ها تا تغییر باورها به پیش رفت .نگاه ها رنگ باخت ویا رنگ دیگری به خود گرفت .
وحالا سالها پس ازآن نوشتن بازهم به کار نوشتن پرداخته ام .
تاریخ زندگی نه چنین است که بتوان آن را ترسیم کرد .برای ننوشتن هزاران بهانه است .مگر می شود به واکاوی زندگی پرداخت .ومگر شدنی است گفتن همه آنچه پنجاه سال عمرآدمی را رقم زده است .
دبستان ودوستان آن دوران خاطرات ماندگاری شده است که یاد آوری آن مرا از محیط پراضطراب کنونی به ساحل امن وآرامش رهنمون می شود .
سال ششم که به پایان رسید آهنگ رفتن به دبیرستان شنیدنی تر شد .
دبیرستان
آقا ی عبدالکریم شهسواری که خدایش رحمت کند برای برپا کردن دبیرستان هرکس ر اکه می شد برای آموختن فرامی خواند تا دانش آموزکافی برای دایر شدن دبیرستان دراختیار باشد وچنین هم شد .
کلاس سی نفره از دختر وپسر شکل گرفت .من واحمد شهسواری وجواد وهاشم اسلامی گروهی چند نفره را سامان داده بودیم .رابطه بین من واحمد وجواد گرمتر بود .محسن بادپیما وعلی روانان وهدایت صادقی وحمدالله نقوی .......بچه های دبیرستان بودند.
آموزگاران ودبیران باتلاش آقای شهسواری روانه دبیرستان می شدند وهر درسی که دبیری نداشت آموزش آن را آقای شهسواری برعهده می گرفت .
او خود در دانشسرای مقدماتی درس خوانده بود ولی مهارت آموزگاریش بسیار بود .
دردبیرستان هم گاه گاه نقش معلم را به من می سپرد واین سبب شده بود که درس ها را به خوبی بخوانم .به ویژه درس هندسه را که بیشتر اوقات درس دادن آن به من سپرده می شد .
برای من هنوز هم یادآوری جالبی است که آقای شهسواری موقع برگزاری امتحان سؤالات امتحانی را به ما می داد وجلسه امتحان را به امید خدا رها می کرد ومی رفت ولی هیچ کس قصد تقلب هم نمی کرد .
آقای هدایت الله صادقی درس های کتاب را به شکل درخت وجدول درپشت برگه ای ترسیم می کرد .به گونه ای که کسی جز خود او از چند وچونش سر درنمی آورد ودراین کار ماهر وتوانمند بود .شاید او تنها به این شکل از نوشته هایش بهره ای می برد .گاهی به او می گفتم اگر وقتی را که صرف کشیدن این شاخ وبرگها می کنی صرف خواندن می کردی چند ین برابر می آموختی.ترس از شهسواری دردل همه بچه ها بود .واین ترس ها سال ها برجا مانده بود .
برخی از این همکلاسان دوستان دوران دبستان بودند .وبچه ها ازجیک وپیک هم سردرمی آوردند.
پنج دانش آموز دبیرستانی هم برا ی آموزش به من سپرده شده بودند ودراینجا هم چون دبستان نقش دانش آموز واموزگاررا باهم بازی می کردم .
همیشه سرکلاس از افراد ثابتی بودم که بایست انشا را می خواندم .عنوان ها ی عجیب وغریبی برای انشا به ما داده می شد .یادم می آید که روزی موضع انشا ما شد
"قبرمن " ومن مثل همیشه برای خواندن انشا فرا خوانده شدم .
داستان مردن ومرگ وبه گور سپرده شدن وبازماندگان را چنان به تصویر کشیدم که آموزگار مرا به چند باره خواند ن متن واداشت .
تعداد آموزگاران بیشتر شده بود وما با افراد تازه ای سروکار پیدا کرده بودیم که هر کس خلق وخوی خودرا داشت .
یکی از آموزگاران ویادبیران ما اقای محسنی بود .روزی دریکی از پرسش ها ی امتحانی نام نویسنده کتاب را خواسته بود ومن هم که نام نویسنده کتاب را نمی دانستم درپاسخ نوشتم دکتر اسلامی .او از این پاسخ به خشم آمد ه بود وپیغام ها ی تهدیدآمیز او به وسیله هاشم اسلامی به من رسید .آقای محسنی اجاره نشین دایی هاشم بود .ومن هم خودرا برای بازخواست آماده کرده بودم .
وقتی که با تهدید چرایی این گونه پاسخ را خواست به او گفتم نام نویسنده یکی از کتاب ها دکتر اسلامی بوده ومن گمان برده بودم که کتاب مورد پرسش شما باشد .این داستان ختم به خیر شد ولی این پرسش درهمان زمان هم برای من حل نشد که مگر چنین پاسخی چنان تهدیدی را لازم دارد .
به بچه ها می گفتم بایستی مرا برای این پاسخ تشویق می کرد ومرا برای آموختن بیشتر راهنمایی می نمود .
اقای قاسمی هم دبیری سرزنده وشاداب بود از اهالی زابل که دست روزگار او را به روستای ما آورده بود وبعدها نیز ساکن بافت شد ودربافت ازدواج کرد ودوسه سالی است که اورا ندیده ام .او به ادبیات علاقه ای وافر نشان می داد ودردرس دادن همه توان خودرا به کار می گرفت .
دبیران با دقت وعلاقه به ما درس می دادند ونقش اقای شهسواری همچنان درآن سالها وسالهای بعد برجسته بود .او هرچه را می توانست برای پیشبرد امر آموزش به کار می گرفت .دراین راه کم نمی گذاشت .دبیران هم از او حرف شنوی داشتند .وبچه هاهم از او می ترسیدند ومردم هم احترامی همراه با نوعی ترس دربرابرش داشتند .
دبیرستان را با شوق وذوق ودلهره به پایان بردیم .درآن سالها تا سال سوم دبیرستان درروستای ما بیشتر امکان درس خواند ن نبود .
پس از دوره سه ساله دبیرستان بایست برای ادامه تحصیل فکری می کردیم .گزینه ها ی پیش روهم چندان زیاد نیود .یا می بایست به سیرجان می رفتیم ویا دربافت اقامت می گزیدیم ویا راهی برای ورود به دانشسرا پید ا می کردیم .
این را نا گفته گذاشتم که دردوران دبیرستان خانه ای تازه درنزدیکی دبیرستان بنا کرده بودیم واین خانه چون نزدیک آن باغی بود که ازآن گفتم .دیگر اسباب کشی تابستانی ازمیان برداشته شده بود .وهم به دلیل نزدیکی به دبیرستان پاتوقی هم شده بود برای برخی از بروبچه های دبیرستانی که به منزل ما می آمدند .گاهی هم باهم درسی می خواندیم .
دانشسرای مقدماتی
برای ورود به دانشسرا گذرانیدن امتحان ورودی لازم بود .کسانی که به دانشسرا می رفتند از نظر شغل آینده هم اطمینان خاطر داشتند .آموزگاری هم پراعتبار بود .همین امور کسانی را که میل ورد به دانشسرا پیدا می کردند زیاد می کرد .
نام من همراه نام چند تن از همکلاسی دربین قبول شدگان دانشسرای مقدماتی رفسنجان بیانگر ورود به دنیای تازه ای بود که تا ان زمان تجربه نکرده بودم.
آقایان حمدالله نقوی که درجنگ زخم برداشت وپس از مدتی به شهادت رسید .احمد شهسواری که آموزگار بازنشسته ای شده است درشهر سیرجان ؛ سهراب صادقی که از همو لایتی ها ی ساکن سیرجان بود وبه دانشسرا آمده بود وهم اکنو ن جراح مغز واعصاب است وساکن تهران .وعبدالله صادقی که از او خبر ی ندارم دوستان وهم ولایتی ها ی من دررفسنجان بودند .
روزی که وارد دانشسرای رفسنجان شدیم از همه بیشتر آقای احمد شهسواری دلتنگی می کرد ومی خواست ترک دانشسرا کند وبرگردد .بقیه زودتر ازتصور با محیط تازه خو گرفتیم واوهم به هر حال باآن حال وهوا عادت کرد .
هاشم به دبیرستانی درسیرجان رفت ,محسن بادپیماهم همین راه را برگزید ودوستان هریک راهی جداگانه درپیش گرفتند .
درگوغر که بودیم محفل ما درهمه جا دارای اثری بود .مسجد ونماز جماعت هم دربرنامه کارمان بود .
گاهی درصف نماز شلیک خنده ما نمازگزاران را خشمگین می کرد .آقای عبدالحسین امیرزاده که خدایش بیامرزد با توپ وتشر بچه هارا از مسجد بیرون می کرد .من کمتر مورد برخورد قرار می گرفتم وآنهم به این دلیل بود که درمراسم فرائت قرآن پای ثابت بودم ودرست خوانی من مورد تأیید روحانی وپیش نماز مسجد .
هنوز ماه رمضان نرسیده بود که چند تن از معتمدین محل برای دعوت روحانی ماه رمضان دست به کارمی شدند ودعوت نامه ای به امضای مردم برای روحانی مورد تأیید خویش می فرستادند ودرماه رمضان با سلام وصلوات اورا گرامی می داشتند .چند سالی بود که آقای کمالی از اهالی یزد منبری مسجد ما بود .صدایی داشت گرم وگیرا ومنبری گرم که همه مردم را به مسجد می کشانید .
پس ازخوردن سحری راهی مسجد می شدیم .سرما وسوز زمستانی وتاریکی راه هم مانعی برای رفتن نبود .نمازرا به امامت پیشنماز می خواندیم وبا چشمان خواب آلود مسأله های او را می شنیدیم که درباره روزه ونماز وشکیات و.....بود .
بازگشت به خانه وخواب اندک کافی بود که باید برای درس خواندن راه دبیرستان را درپیش گیریم .پس از نماز ظهر وعصر هم منبر دایربود وشب ها نیز پس از افطار سخنرانی روحانی درمسجد .وپیش از نمازهم مراسم قرائت قرآن .از دبیرستان یک راست به مسجد می رفتیم واز همان راه به مدرسه باز می گشتیم .
راستی که روحانی پرکاری داشتیم وماهم درهمه این مراسم شرکت می کردیم .وپای ثابت بودیم .
داشتم داستان وارد شدن به دانشسرا را می نوشتم که بازگشتی کردم به خاطراتی به جا مانده از روستا وتلاش کرده ام که کم بنویسم ولی گویا شدنی نیست .هنوز چیزی ننوشته ام که انبوهی فراهم شده است واگر بخواهم برهمین روال که کوتاه وخلاصه هم هست بنویسم انبوه تر خواهد شد
دوسال دانشسرا دوسال دوری از خانواده با رسم وراه تازه ودوستان تازه وروش ها ی آموزشی نوین وزندگی گروهی درخوابگاه .
وارد دانشسرا که شدیم هرکس بهانه ای برای آشنا شدن با دیگران ومحیط تازه می خواست .آقای محمدی نامی مارا به صف خواند وکوتاه از محیط تازه ووظایف ما گفت واز خوابگاه وچگونگی جای گرفتن دراتاق ها وبرنامه ها ی خوابگاه وزمان خفتن وخاموشی وبیداری .وزمان سرو غذا.
هرکس به گوشه ای رفت ودرپی جای خویش برآمد .اتاق های چند تخته ؛ آدم های تازه آشنا .باب نوی برای دوست یابی گشوده شد .سعی می کردیم که دریافتن دوست زمان را ازدست ندهیم .
تقریبا همه مثل هم با این گونه محیط ها تازه آشنا می شدیم .برای همه همه چیز تازه بود.با شگفتی به هر سو می رفتیم تا از آنچه هست بیشتر سردربیاوریم .
نگرانی هم برای همه وجود داشت ولی برخی کمتر وگروهی بیشتر این نگرانی را بروز می دادند .صحنه جالبی بود ..
بچه ها اندک اندک جایی برای استراحت می یافتند .وبرتخت ها می لمیدند تابرای فردا اندیشه کنند .
دوسال از پرهیجان ترین سالهای عمررا دردانشسرای مقدماتی رفسنجان گذرانیدیم .تربیت نیروی انسانی برای امر آموزش .
خواندن وآموزش دیدن بابرنامه ها تازه به پیش رفتن وبرنامه های گروهی را تدارک دیدن زندگی دوساله ما دررفسنجان را شکل داد .
کمال آباد رفسنجان یعنی جایی که دانشسرای مقدماتی درآن جای داشت برای همه ما نام آشنایی شده بود که هر چند یک بار خویشان مار ا نیز به سوی خود می کشید تا از حال وروز ما سر دربیاورند .
دبیران هم نقش مهمی درچگونگی تربیت وآموزش ما داشتند .
آقای مرتضوی دبیر فیزیک با لهجه شیرین ودوست داشتنی خاطرات زندگی می گفت وآینده ای دلنشین را ترسیم می کرد تکه کلامی داشت که شیطنت های ما را هم دامن می زد .سرگرمی ها ی تازه با درس ها تازه .دردانشکده پزشکی دختر این دبیر دلسوز همکلاس ما شده بود
دبیر ادبیات ما مردی بود شیک پوش به نام موحدی که هرروز کت وشلواری نو برتن داشت .پیرمردی با وقار که احترام آدمی را برمی انگیخت .دلبسته ادب وزبان پارسی .اینجاهم درکلاس انشا نوشته های من به طور مرتب درصف نوشته های خواندنی قرار می گرفت .
روزی استاد به شرح وتفسیر شعری می پرداخت که درآغاز انشا ی آن روز خوانده بودم واو ازنظر شاعر می گفت .من هم درحال خنده چون آن شعر ازمن بود که تفسیر استادرا درپی آورده بود .
کوتاه کنم که دوسال را دررفسنجان گذرانیدیم وبرای آموزش دادن آموزش دیدیم .روزی که برای رفتن به کلاس های دبستان وشرکت دربرنامه های آموزشی آماده می شدیم بسیار جالب بود .
دوستان کت وشلوار نوبه تن کرده وکراوات زده برای رفتن آماده می شدند .برای همه ما روزی به یاد ماندنی ونشان دهنده آنکه ما نیز درسلک آموزگاران جایی پیدا می کنیم .
آقای دکتر صادقی هم دردانشسرا فعال وپرکار ودرس خوان بود ومن هم جز درس خوان ها بودم وگاهی نیز فعالیت های فوق برنامه ای انجام می دادیم .
شرکت دربرنامه های مذهبی درون دانشسرا ودرشهرهم شده بود جزیی از کار ما .آدینه روزها را به دعای ندبه ای درمنزل آقای طلایی نامی می رفتیم ونان وپنبری بود ودعایی وحضور ما هم غنیمت شمرده می شد .
آقای مجری رئیس دانشسرا هم سخت مراقب بود ویاد آوری ها فراوان ازآنچه نباید انجام شود .گاهی نیز برگزاری مراسمی دردانشسرا یاد آوری اداره کنندگان دانشسرارا درپی داشت .آقای رمضانی ازبچه های رفسنجان پای ثابت مراسم مذهبی دردانشسرا بود .
کتابخانه های شهر هم منبعی بود که مارا به خود می کشید .مشتری پروپا قرص کتابخانه ها ی شهر بودم وهرروز کتابی تازه برای خواندن دردست داشتم .کتابخانه دانشسرا هم برخی از نیازها را برآورده می کرد .
ولی امانت گرفتن کتاب از کتابخانه های شهر ازیاد نمی رفت .میل به مطالعه وخواندن هیچگاه سستی نمی گرفت .
دردانشسرا دوستان فراوانی داشتیم .با آقای حمدالله نقوی که از بچه های گوغر بود رابطه ای گرم تر ودوستانه تر داشتیم وبیشتر باهم بودیم .درکارهابه هم کمک می کردیم .گاهی نیز رابطه ما شکر آب می شد ولی به زودی دوستی ها برقرار می شد .
رفت وآمدهای درشهر را بیشتر باهم انجام می دادیم. .کمتر ازهم جدا می شدیم.رابطه ای تنگناتنگ وهمراهی مداوم.
او بلافاصله پس ازپایان دوره دانشسرا برای خدمت سربازی فراخوانده شد وعضوی شد از سپاه عدالت که تازه شکل گرفته بود ومن راهی گوغر شدم برای پیشه کردن آموزگاری ولی این فاصله هم سبب دوری ما ازهم نشد .تا آخرین روزهای زندگی آقای نقوی این رابطه برقرار ماند.هم دررفسنجان وهم درگوغر این رابطه دوستانه اسباب همکاری وهمراهی فراوان بود . اوکه درروزهای آخر زندگی بینایی اش را دراثر ترکشی درجنگ ازدست داده بود .وپایان سختی برزندگی داشت نیز همواره ازاین دوستی ها وخاطره ها یا دمی کرد .
به هر حال دوسال دانشسراپایان یافت ازمهر 1351 تا خرداد 1353
گاهی که به انبان خاطرات سرکی می کشم از خاطرات دوسال دانشسرا چیزهای زیادی دستگیرم می شود .دوستان وسخنان ونوشته ها وخواندنی ها.گاهی سرگرم بودم با کتاب های بازرگان که رونقی داشتند آن روزها وطرفدارانی
زمانی کتاب های گلزاده غفوری دردستان ما می چرخید .ازشریعتی هم چیزهای رد وبدل می شد .
ازنوشتن هم بی بهره نبودم وهنوزهم نوشته هایی ازآن دوران برایم برجای مانده است که خواندنی است وبرای خودم یا دآور روزهایی که بی اندیشه نمی گذشت .
دلبستگی های پایان دوره چون دلتنگی روزهای نخست بود .پس از دوسال باهم بودن هرکس به راهی می رفت وگوشه ای یا به اختیار ویا به اجبار رخت زندگی می افکند
.دفترچه ای دارم از دوستان آن دوران که هرکس با نوشته ای آن را آراسته است وبا تصویری آن را زینت بخشیده .بیش از سی وسه سال ازآن روزها گذشته است ولی گه گاه با این دفترچه به با غ خاطرات سفری دارم دلنشین .
بگذرم که شرح کوتاه چنان به درازا کشید که نمی خواستم .هرچند تنها از هرگوشه نکته ای را نگاشته ام وفراوان است آنچه را که بدان نپرداخته ام .
گزینش مطالب نیز سامانی نداشته است ولی تنها مبنا ؛یادی بوده است ونگاهی وگذری ولی ناگفته پیداست که این گذرها است که دستمایه ای است برای دانستن ها .
کاش می شد نگاشت همه نا نوشته هارا که هربخشی برای خود زیبایی وآموزه های خودرا دارد ونشانی است ازاین راهی که طی شده است ونشیب هایی که با فرازی درهم آمیخته است وفرازهایی که نشیبی را درپی داشته است .
برای رویارویی با واقعیتی که درراه بود اسباب سفری تازه پرداختیم ورخت خویش گرفتیم ودانشسرارا با یادها وخاطره ها رها کردیم وراهی دیار شدیم .
.برخی برای رفتن به سربازی آماده شدند وگروهی نیز برای پیشه کردن شغل آموزگاری رخت برگرفته وبه جایی رفتند .
درلباس آموزگاری
سن من برای سربازی مناسب نبود.پس می بایست تا رسیدن به سن سربازی آموزگاری پیشه کنم .من وآقای احمد شهسواری دربافت برای وارد شدن به کار مآموریت گوغر را ازاداره آموزش وپرورش بافت گرفتیم .آقای شهسواری که نماینده آموزش وپرورش بود مرا به روستای رستاق وآقای احمدشهسواری را نخست به روستای چهارتاق وسپس به مدرسه چشمه سبز فرستاد. رستاق درآن روزها بیش از صد وچهل دانش آموز دبستانی داشت .روستایی که هم اکنون مدرسه ای تهی از دانش آموز وآموزگار رابر جای گذاشته ومردم راهی شهر ها شده اند وگاهی سرکی به باغ ومزرعه وکشتزار خود می کشند .روزهایی پرخاطره .
.بامدادان ازروستای امیرآبا د با دوچرخه راهی رستاق می شدم وغروب هنگام به خانه باز می گشتم .بازگشت به دلیل شیب راه آسان تر بود ورفتن با دشواری بیشتر همراه بود .درس دادن درپنج پایه نیز دشواری خودرا داشت وبرای این امر دردانشسرا به شکل ویژه آموزش دیده بودیم. داشتم به روستای رستاق ومدرسه ودرس دادن عادت می کردم که بنا برآن شد مدرسه را به دیگری واگذارم وخود درمدرسه راهنمایی بساط درس دادن را بگسترانم . آقای شهسواری که نماینده آموزش وپرورش بود وپیش ازاین ازاو گفته ام ازمن خواست که تدریس درمدرسه راهنمایی را پیشه کنم .مدرسه ای نزدیک به خانه ما که چند دقیقه ای پیاده روی مرا به مدرسه می رسانید .هم رنج سفر روزانه ازمیان برداشته می شد وهم به جای پنج پایه ابتدایی درمدرسه راهنمای کار آموزش را پی می گرفتم . تدریس زبان انگلیسی به من واگذار شد وبرخی درسهای دیگر .
ازعهده کار به خوبی برمی آمدم واموزش مناسب دانش آموزان اسباب تشویق می شد .درمیان دبیران مدرسه تنها من مدرک دانشسرای مقدماتی را داشتم ودیگران همه فوق دیپلم داشتند ولی ازنظر کار آموزش نه تنها چیزی کم نمی آوردم بلکه دربسیاری از موارد به دیگران هم کمک می کردم. . بدین سان سال 1353 گذشت ومن برانبان خاطرات چیزهای تازه ای افزودم .ازآن روزها یادها دارم وسخن ها که کاش می شد به واکاوی آنها نشست .روزها وشب ها غرق مطالعه بودم وبی کتاب روزهم به شب نمی رسید .هرروز برتعداد کتاب ها افزوده می شد وکتابخانه ای پربارتررا برای من فراهم می آورد .هم برای درس دادن می خواندم وهم برای یاد گرفتن . همه ازاین همه خواندن درشگفت می ماندند ومن نیز به ندانستن ها یم می اندیشیدم که روز به روز بیشتر می شد وبه هر گوشه ای که نظری می انداختم دربرابرم قامت برمی افراشتند ومن نیز درتلاشی ناموفق به پیش می رفتم . دوستان تازه وآشنایی ها تازه تر نیز جزیی اززندگی این مرحله بود.دوستان گذشته نیز برروال پیشین باهم بودند وازهم جدا نمی شدیم .
درس گفتن وآموزش دادن پیشه ای بود که آن روزها قدر ومقداری داشت وآموزگاری درنزد مردم احترامی داشت وآموزگاران نیز اعتباری .
با دانش آموزان دمخور بودیم ورونق وشادابی داشت کار وتلاشمان .
برای آینده طرح ها درنظر داشتیم وبرای هرروز برنامه ای وکاری .دستمایه ما آموخته ها وپیگیری هایمان بود .
آقای احمد شهسواری ازدوستان دانشسرا که آموزگاری پیشه کرده بود درگوغر بود وآقای سهراب صادقی وحمدالله نقوی به سربازی رفته بودند .آقای نقوی درسپاه عدالت خدمت سربازی را می گذرانید وماهم بایست برای رفتن به سربازی آماده می شدیم .
سربازی
.
سالی بدین سان گذشت تا برای رفتن به سربازی شال وکلاه کردیم .آموزش نظامی درپادگان مشهد انجام می شد .دوره ای شش ماهه .وپس ازآن برای گذرانیدن باقیمانده دوره خدمت سربازی می بایست لباس سپاهی دانش برتن می کردیم .شش ماه به یاد ماندنی درپادگان نظامی درمشهد همراه با آموزش ها ی نظامی وآموزش شیوه های تدریس برای ما زندگی پرنشاطی را دامن زده بود .
سپاهی دانش دوره بیست وهفتم شدن درتقدیرما نوشته شده بود وما تن به تقدیری چنینی سپرده بودیم .ازدوستان خود درگوغر خدا حافظی کردیم ورخت سفری تازه بستیم وراهی تازه را درپیش گرفتیم .با هرمحیطی که خو می گرفتیم به درازا نمی کشید وبایست ازآن دل می کندیم که زندگی با این آمد وشدها معنا می گرفت وماندن دریک جا درتقویم زندگی ما جایی نیافته بود .
یکی از همکاران درکرمان مهمانی شامی برپا کرده بود که من واحمد شهسواری دران شرکت جستیم وبرای رفتن به مشهد مهیا شدیم .
سفری دردل کویر برای رسیدن به شهری که بایست شش ماه تمام زندگی درپادگان را تجربه می کردیم .
ساعت ها درراه بودیم که نوید رسیدن به مشهد داده شد .جاده ای طولانی با چاله وچوله های فراوان واتوبوسی که ما را آرام به پیش می برد .
هنوز خاطره توقف اتوبوس دردیگ رستم برذهن من سایه می افکند که پس ازساعت ها راه پیمودن ایستادنی دلنشین بود.
پادگان لشکر 77 پیاده خراسان مارا به سوی خود می خواند وما پس از رسیدن به مشهد واندکی استراحت راهی پادگان شدیم .
رخت خویش دیگر کردیم وبه لباس سربازی درآمدیم .لباس های هم اندازه ای که قیافه های ریزودرشت را درخود جای داده بود ترکیبی خنده آور را می ساخت .
وبدینسان زندگی دیگری را آغاز کردیم که شش ماه دوام یافت.وپرشد از خاطرات شیرین که گاه پرداختن به آن نیست ولی گمان می کنم دریادداشت های باقیمانده ازآن زمان نکته های فراوان می توان یافت .
آموزش نظامی وروش ها ی تدریس محتوای آموزش ما را شکل می داد .گام نخست آموزش ها ی نظامی شکل می داد وبرنامه ای که مارا با نحوه آموزش ها آشنا می کرد .
سحرگا هان از خواب برخاستن ؛ محیط زندگی وپیرامون را پیرایش کردن .با شتاب صبحانه خوردن , به سرعت درصف شدن , به میدان تمرین صبحگاهی رفتن , تمرین رژه ؛ تفنگ بردوش وپوتین درپا گام زدن واز افسر وسرگروهبان وگروهبان قصه وفرمان شنیدن برنامه های زندگی تازه ای بود که درمشهد شکل گرفته بود .
آموزش روش های آموزش برای من وکسانی که دوران آموزش دردانشسرا را پشت سرگذاشته بودیم چیز تازه ای نداشت ولی برای دیگران چندان آسان نبود .همین امر کاررا برای ما آسان تر کرده بود .فرمانده پادگان هم مرد جالبی بود سرهنگ بهرامی .
روحانی پادگان که به او قاضی عسکر گفته می شد گاه گاهی برای سخنرانی درجمع ما حاضر می شد ومطالب مذهبی را بیان می داشت .
بامدادان زود هنگام از خواب برمی خاستیم .هرکس زیر تخت وراهروی نزدیک خودرا تمیزمی کرد وواکس می زد وبرق می انداخت .
گفته می شد باید چنان تمیز باشد که عکس خودرا درکف اتاق ببینید وچه تلاشی به کار می بستیم که گرد وخاکی درکف اتاق برجای نماند وچه زحمتی می بردیم که دست کشیدن استوار وافسر گرد وخاکی را برانگشت آنها ننشاند .